گلبرگ مغرور
...عاشق بهترین ها نباش بهترین باش تا بهترین ها عاشقت باشند... 
قالب وبلاگ

من بودم و

تو

و یک عالمه حرف…

و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!!

کاش بودی و

می فهمیدی

وقت دلتنگی

یک آه

چقدر وزن دارد…

[ جمعه سوم مرداد 1393 ] [ 17:30 ] [ مهتاب ] [ ]

گفتی که چاره سفره....گفتی دعا بی اثره

نگاهم هرروز به دره....غصه نخور فدای سرت


فدای سرت اگه من خیلی تنهام...

فدای سرت اگه گریونه چشمام...

[ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 ] [ 22:23 ] [ مهتاب ] [ ]
یادمان باشد که به یاد هم باشیم

شاید ســـــــــــــــــال ها بعد در گذر جاده ها

بی تفاوت از کنار هم بگذریم

و بگوییم

آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود... :( :(

[ سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 ] [ 18:31 ] [ مهتاب ] [ ]
ارغوان!
شاخه ی همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی است هوا؟
یا گرفته است هنوز؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است،
آسمانی به سرم نیست،
از بهاران خبرم نیست،
<...>
تو بخوان نغمه ی ناخوانده من
... ارغوان!
شاخه ی همخون جدا مانده من
[ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 20:54 ] [ مهتاب ] [ ]
یادت ای دوست به خیر

بهترینم خوبی؟؟

خبری نیست ز تو..

دله من میخواهد

که بدانی بی تو..

دلم اندازه ی دنیا تنگ است

میسپارم همه ی زندگیت را به خدا...

[ جمعه سوم شهریور 1391 ] [ 23:52 ] [ مهتاب ] [ ]

زند گی یعنی چه...؟

  دخترک فكري بود

فكر آن انشايي كه معلم مي خواست

" زندگي يعني چه ؟ "

دخترك از پدر پير و زمينگيرش خواست

تا دهد پاسخ او

پدرش شرمنده ، خسته و درمانده

روي از او برگرداند

سر به زانو زد و آرام گريست

دخترك اما ، تنها

لرزش شانه ي او را نگريست

وقتي از سوي پدر پاسخش را نگرفت

رو به مادر كرد و

با نگاهش پرسيد:

" زندگي يعني چه ؟ "

مادر او انگار غرق احساس پدر بود هنوز

در نگاه خيسش عشق فرياد كشيد

بار ديگر پرسيد

" زندگي يعني چه ؟ "

مادرش در عوض پاسخ او

سوزني داد به دستش و به او گفت

كه اين را نخ كن

" زندگي يعني اين ! "

دخترك سوزن نخ كرده به دست

زل به مادر زد و

محو تنهايي دستان پر از مهرش شد

متن انشاء اين شد:

زندگي يعني: شرم غمگين پدر از دختر

لرزش شانه و چرخاندن صورت به سمتي ديگر

زندگي يعني اشك پنهان پدر

عشق سرشار و دل دريايي

زندگي يعني دست تنهايي و صبر مادر

زندگي رد شدن از روزنه ي اين دنياست

تلخ خندي ست ولي

گاه گاهي زيباست . . .

[ سه شنبه هفدهم مرداد 1391 ] [ 2:6 ] [ مهتاب ] [ ]

[ یکشنبه یکم مرداد 1391 ] [ 21:12 ] [ مهتاب ] [ ]
"من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی / ولی با خفت و خواری پی شبنم نمیگردم"


برین بقیش...
[ پنجشنبه هفتم بهمن 1389 ] [ 13:25 ] [ مهتاب ] [ ]

این مناظره شعری با شعر ” آزار ” سیمین بهبهانی شروع می شود و با جوابیه رند تبریزی پایان می گیرد .

يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :

يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني

جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :

گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:
ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را

جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :

صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست

[ پنجشنبه سی ام دی 1389 ] [ 18:13 ] [ مهتاب ] [ ]

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها،

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان،

تساوی های جبری رانشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود

وان سیه چرده که می نالید، پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست...

[ پنجشنبه هجدهم آذر 1389 ] [ 15:47 ] [ مهتاب ] [ ]

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و

صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب

می گفت :شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود- اما

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش

آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید

شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم

رو به بالاها تشکر از خدا می کرد

پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبریز ماتم شد

کمی اندیشه کرد- آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت اما !

آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟

به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من
نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد ....
[ سه شنبه یازدهم آبان 1389 ] [ 14:18 ] [ مهتاب ] [ ]

زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.
دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: < دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.<
درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: <من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.>

[ شنبه سوم مهر 1389 ] [ 15:41 ] [ مهتاب ] [ ]
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده كه با رئیس و چند

تا از دوستانش برای ماهیگیری به كانادا برویم"

ما به مدت یك هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی كه منتظرش بودم

بگیرم بنابراین لطفا لباس های كافی برای یك هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم

آماده كن ما از اداره حركت خواهیم كرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ،

راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !

زن با خودش فكر كرد كه این مساله یك كمی غیرطبیعی است اما بخاطر این كه نشان دهد

همسر خوبی است دقیقا كارهایی را كه همسرش خواسته بود انجام داد.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یك كمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید كه آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی

گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی كه گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"

جواب زن خیلی جالب بود.

زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم
.
.
.
.
حالا بگيد هوش خانمها ؛ كمتر از آقايونه
[ سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 ] [ 18:19 ] [ مهتاب ] [ ]

سلام بچه ها خوبید ؟ شرمنده که اینقدر دیر به دیر مبآپم ولی یه داستان قشنگ براتون گذاشتم ، حتما بخونیدش!

پادشاهی پس از این كه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. « شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟» پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!

[ دوشنبه بیست و یکم تیر 1389 ] [ 17:50 ] [ مهتاب ] [ ]
سلام سلام سلام ....

امروز 29 خرداد سالروز شهادت دکتر علی شریعتی رو به همه دوستدارانس تسلیت میگم .

................................................................................................................................

بعضی ها می شوند دریا،بعضی ها می شوند کوزه های آبی که از دریا برایمان آب می آورند کوز های رنگین ، به رنگ شعر و موسیقی و فیلم و عکس و مجسمه و نوشته و…

بعضی هامی شوند چشمه وبعضی ها می شوند کوزه هایی که …
بعضی ها رود و …
بعضی ها باران
و
.
.

و شریعتی از جنس باران های تند و کوبنده ی بیابانی بود ! از جنس دریاهایی که کنار کویر موج می زنند و از جنس چشمه هایی که زمزم می شوند تا برای همیشه از او آب برداریم برای ابد!


هرگز باور نمي كنم كه سال هاي سال،

همچنان زنده ماندنم به طول انجامد

يك كاري خواهد شد، زيستن مشكل شده است

و لحظات، چنان به سختي و سنگيني بر من گام مي نهند

و دير مي گذرند كه احساس ميكنم، خفه مي شوم!

هيچ نميدانم چرا؟

اما مي دانم كس ديگري به درونم پا گذاشته است

و اوست كه مرا چنان بي طاقت كرده است

احساس مي كنم ديگر نمي توانم در خودم بگنجم، در خودم بيارامم

از "بودن" خويش بزرگتر شده ام و اين جامه بر من تنگي مي كند!

اين كفش تنگ و بي تابي فرار،

عشق آن سفر بزرگ،

اوه، چه مي كشم!

چه خيال انگيز و جان بخش است "اين جا نبودن" !

"شهيد دكتر علي شریعتی"

روزي از روزها

شبي از شب ها

خواهم افتاد و خواهم مرد

اما ميخواهم هر چه بيشتر بروم

تا هر چه دورتر بيفتم

تا هر چه ديرتر بيفتم

تا هر چه ديرتر و دورتر بميرم

نميخواهم حتي يك گام يا يك لحظه

پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم

افتاده باشم و جان داده باشم

همين...

"شهيد دكتر علي شريعتي"


و در آخر مناجاتی از دکتر ....


[ شنبه بیست و نهم خرداد 1389 ] [ 9:19 ] [ مهتاب ] [ ]

با سلام خدمت دوستان عزیز

تکه ای از شعر یک معلم را براتون آماده کردم امیدوارم خوشتون بیاد

معلم چو آمد بناگه کلاس

چو شهری فرو خفته خاموش شد

سخن های ناگفته کودکان

به لب نارسیده فراموش شد

معلم ز کار مداوم مدام

غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عنفوان شباب

جوانی از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را

صدای درشت معلم شکست

ز جا احمدک جست و بند دلش

بدین بی خبر بانگ ناگه گسست

بیا احمدک درس دیروز را بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت

ولی احمدک درس نا خوانده بود

بجز آنچه دیروز آنجا شنفت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت :

بببنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار

تو کز تو کز .... وای یادش نبود

جهان پیش چشمش سیه پوش شد

سرش را به سنگینی از روی شرم به پایین بیفکند و خاموش شد

چرا احمد کودن بی شعور ؟ معلم بگفت با لحن گران

نخواندی چنین درس آسان بگو مگر چیست فرق تو با دیگران

عرق از جبین احمدک پاک کرد

خدایا چه می گوید آموزگار

نمی بیند آیا که در این دیار

بود فرق ما بین دار و ندار

به آهستگی احمد بینوا

چنین زیر لب گفت با قلب چاک

که آنها به دامان مادر خوشند

و من بی وجودش نهم سر به خاک

به آنها جز از روی مهر و خوشی

نگفته کسی تا کنون یک سخن

ندارند کاری جز خورد و خواب

به مال پدر تکیه دارند و من

من از روی اجبار و از ترس مرگ

کشیدم از این درس بگذشته دست

کنم با پدر پینه دوزی و کار

ببین ببین دست پر پینه ام شاهد است !

معلم بکوبید پای بر زمین

که این پیک دل پر از کینه است

به من چه که مادر ز کف داده ای

به من چه که دستت پر از پینه است ؟

یکی پیش ناظم رود با شتاب

بهمراه خود یک فلک آورد

نماید پر از پینه پاهای او

ز چوبی که بهر کتک آورد

دل احمد آزرده و ریش گشت

چو او این سخن از معلم شنفت

ز چشمان او کورسوئی جهید

به یادش آمدش شعر سعدی و گفت

ببین یادم آمد دمی صبر کن

تعمل خدا را تعمل دمی

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

[ یکشنبه شانزدهم خرداد 1389 ] [ 23:20 ] [ مهتاب ] [ ]

آرتور اش ، قهرمان تنيس ويمبلدون ، هنگام عمل قلب در سال 1983 به علت دريافت خون آلوده به ويروس HIV ، به بيماري ايدز مبتلا شد . زماني كه وي در بستر مرگ قرار داشت ، هر روز هزاران نامه از اقضي نقاط دنيا از جانب طرفدارانش دريافت مي كرد.

يكي از نامه هايي كه به دستش رسيد بدين مضمون بود:

چرا خداوند تو براي مبتلا شدن به اين بيماري مهلك انتخاب كرد؟

آرتور پاسخ نامه را اينطور نوشت :

در دنيا ،‌پنجاه ميليون كودك شروع به يادگيري بازي تنيس مي كنند از اين تعداد پنج ميليون نفر بازي تنيس را ياد مي گيرند . پانصد هزار نفر آنها اين ورزش را به طور حرفه اي دنبال مي كنند. پنجاه هزار نفر وارد مرحله مسابقات قهرماني مي شوند. پنج هزار نفر از آنها به مسابقات "گراند اسلم " راه مي يابند . فقط پنجاه نفر از اين تعداد به مسابقات " ويمبلدون " مي رسند.

چهار نفر از آنها وارد مرحله نيمه نهايي مي شوند،

دو نفر به مرحله فينال راه مي يابند

فقط يك نفر قهرمان مي شود...

زماني كه من جام قهرماني را در دستانم نگاه داشته بودم، هيچگاه از خداوند نپرسيدم " چرا من؟!!"

امروز نيز كه در درد و رنج هستم از خداوند نمي پرسم " چرا من؟!!"

[ جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 ] [ 21:44 ] [ مهتاب ] [ ]

شعر زیبا حمید مصدق و جواب فروغ فرخزاد به او

" حميد مصدق خرداد 1343"

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"


من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت....

 

[ سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 ] [ 14:50 ] [ مهتاب ] [ ]

موقع سال تحویل به سبزه ها نگاه میکنیم

به شعله ی تنهای شمع ها

به ارزوهای سبز مردم

به بوی خوش مادرم

به نگاه صمیمی که همیشه میدرخشه

و صداهای مهربونی که زندگی رو برام عوض کردن

به یک نوشته

یک نوشته روی یک برگ دستمال کاغذی

ایمان بیاوریم که ریشه های عشق جاودانند

به برگ کاغذی که نوشته

تبار او راز دانه های زیبای برف است

تازه میفهمم که عشق چقدر عمیقه و چقدر باشکوهه

عید همتون مبارک

[ پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 ] [ 20:52 ] [ مهتاب ] [ ]

چندیست تمرین میکنم

من می توانم! می شود!

آرام تلقین میکنم.

حالم، نه، اصلآ خوب نیست...

تا بعد بهتر می شود!!

فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ

غمگین میکنم.

من می پذیرم رفته ای،

و بر نمی گردی همین!

خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.

کم کم ز یادم می روی،

این روزگار و رسم اوست!

این جمله را با تلخی اش

صد بار تضمین میکنم.

[ پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 ] [ 7:30 ] [ مهتاب ] [ ]

مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی در بردن

جایزه یک میلیون دلاری را دارد .

سوالات را بخوانید

۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟

الف) ۱۱۶ سال

ب ) ۹۹ سال

ج ) ۱۰۰ سال

د ) ۱۵۰ سال

او نمیتواند به این سوال جواب دهد!

۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟

الف) برزیل

ب) شیلی

ج) پاناما

د)اکوادور

حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند!

۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟

الف) ژانویه

ب) سپتامبر

ج) اکتبر

د) نوامبر

این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند!!

۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟

الف) ادر

ب) آلبرت

ج) جرج

د) مانوئل

خوب بقیه حضار باید به دادش برسند !!

۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟

الف) قناری

ب) کانگارو

ج) توله سگ

د) موش

در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف میده!!!!

اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه ی جوابها را میدانید و به این بنده ی خدا هم کلی

خندیدید بهتره اول جوابها را بخوانید

جوابها

۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشید (۱۳۳۷ـ۱۴۵۳)

۲ـ کلاه پاناما در اکوادور تولید میشه

۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشه

۴ـ اسم شاه جرج .آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسیدن به جرج تغیر یافت

۵ـ توله سگ .اسم لاتین آن insularia canaria یعنی جزایر توله سگ

[ شنبه هفدهم بهمن 1388 ] [ 14:43 ] [ مهتاب ] [ ]

سخني با خدا

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زنده گي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد. جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت:عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يک روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يک روز را زنده گي کن. لا به لاي هق هقش گفت:اما با يک روز ؟ با يک روز چه کار مي توان کرد ؟ خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زنده گي کن. او مات و مبهوت به زنده گي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زنده گي از لاي انگشتانش بريزد! قدري ايستاد بعد با خودش گفت:وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد؟ بگذار اين مشت زنده گي را مصرف کنم آن وقت شروع به دويدن کرد، زنده گي را به سر و رويش پاشيد، زنده گي را نوشيد و زنده گي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند... او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد اما، اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد، کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زنده گي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود...

[ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ] [ 19:22 ] [ مهتاب ] [ ]

می آیم و می گـریم در یـک شب بـارانی

وقتی که تو هم حتی این درد نمی دانی

در عمق نـگاه امشب جـز درد نمی گنجد

مانده است خوشی هایم در کیف دبستانی

لالایی بـاران را در گــوش دلــم خـوانـدنـد 

صبح است دمی بنشین ای دل دل طوفانی

می بـارد و می ریزد بـر پـهنک رخـسارم 

اشکی که نمی بینی رازی که نمی دانی

بـر سایـه ی دیـواری آویـختم از انـدوه

می ریخت فرو بر سر ویرانی و ویرانی

بـاران نـگاهـم را بــر آینه مـی بــارم

این کیست در آئینه تندیس پریشانی

شعرمن و شعرتو خون شیهه ی طوفانهاست

بـر دار و ببر مـارا دریـا تـو بــه مهمانی

در جاده به دنبالت می آیم و کوچت را

می بینم و می گریم در یک شب بارانی

[ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ] [ 14:33 ] [ مهتاب ] [ ]

آه چه حالتی دارد! نه به وصف می­آید و نه  به فهم! دوست داشتن چه قدرتی دارد، در خویشاوندی و صمیمیت راستین چه نیروی معجزه گر خدایی نهفته است. چه لذتی است اینجا   در "خود را نادیده گرفتن " در "خود را لقمه لقمه کردن" و به دهان دوست دادن که بجود و  بجود و بجود و طعم و عصاره­اش را بمکد و تفاله­اش را بر خاک بریزد و این خود بهترین زندگی کردن است! و اینها و اینگونه نعمت­ها را همه از او دارم! من کی با این حالات آشنا بودم؟ کودک را، پدرش، مادرش می­زند و او به گریه می­افتد و از درد فریاد می­کشد، اما چه  می­کند؟ با چهره برافروخته و چشمانی سرخ و گونه­های خیس از اشک، خود را به دامن  مادرش یا پدرش، همان که آزارش داده است می­افکند.            

                                                                                      دکتر علی شریعتی

[ سه شنبه دهم شهریور 1388 ] [ 4:43 ] [ مهتاب ] [ ]
سلام دوستان عزیز

نماز روزه هاتون قبول باشه ما رو هم دعا کنید . از عزیزانی که نظر میدن هم ممنونم

                                   لطفا نظر یادتون نره

[ جمعه ششم شهریور 1388 ] [ 23:44 ] [ مهتاب ] [ ]


از بعثت او جهان جوان شد ، گیتى چو بهشت جاودان شد ، این عید به اهل دین مبارک ، بر جمله مسلمین مبارک.

روزگاری بود میوه اش فتنه ، خوراکش مردار ، زندگی اش آلوده ، سایه های ترس شانه های بردگان را می لرزاند . تازیانه ستم ، عاطفه را از چهره ها می سترد . تاریکی ، در اعماق تن انسان زوزه می کشید و دخترکان بی گناه ، در خاک سرد زنده به گور می شدند . و در این هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ایستاد و زمین در زیر پاهای او استوار گردید . بعثت رسول اکرم مبارک باد .

[ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ] [ 12:32 ] [ مهتاب ] [ ]
 

آیا سقفی بالای سرت هست؟

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟آری

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟آری

بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن.

سخنی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟آری

لحظه ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟آری

پس خوشبختی بسیار خوشبخت.

[ پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ] [ 13:22 ] [ مهتاب ] [ ]

درگذرکاه زمانه خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی وشیرینی خود میگذرد

این فقط خاطره‌هاست كه چه شيرين وچه تلخ

دست ناخورده به جا مي‌ماند.


[ پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ] [ 13:17 ] [ مهتاب ] [ ]

ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بيشتر زنده نيست


ياد گرفتم که عشق يعني فاصله


و فاصله يعني 2 خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند


ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست


و ياد گرفتم هر چه عاشق تري


تنهاتري

[ پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ] [ 13:14 ] [ مهتاب ] [ ]
 

 

[ پنجشنبه نوزدهم دی 1387 ] [ 4:37 ] [ مهتاب ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب